Sunday, December 05, 2004

راز دل4

خدايا!خواستم چيزی بنويسم که از دل برخيزد و بر تارک کاغذ نشيند.اما من
دل را ويرانه ساخته ام.با دل ويرانه ای که از آن زوزه گرگ نفس به
گوش می رسد وآشيانه شيطان هوس گرديده و اهريمن آمال بيهوده ماوا
گزيده چه می توان نوشت؟!
خدايا!تو دلی چو آينه دادی اما خوک نفس اماره همواره در کمين اســــــــت
آن را به پليدی آلوده ساخت.تو دلی چون سفيدی اين صفحه دادی اما من به
امر نفس خودخواه در آن حق ننوشتم و با باطل سياهش نمودم.تو دلی پاک
با فطرت الهی دادی و من از نسل همان آدمم که از روح خود در آن دميدی
اما در حفظ پاکی آن نکوشيدم.تو رنگ خود به من دادی اما با ننگ گناه و
نافرمانی رنگ شيطانی به خود گرفتم.
خدايا!آيا دل ويرانه ای که مرغ محبتت از آن پرواز نمود و رشته آبادانی
خود را گسيخت؛می شود باز هم آباد گردد؟! آيا توبه تو ويرانه ها را آبــــــــــاد
می سازد ؟

بارالها! بنده ای که ظلمت وتاريکی گناه بر اعماق جانش خيـــمه انداختـــــــه
وکردارش نه بر وفق مـــراد است وحتی عبــادت ريــايی اوگنــاه ، آيا شود که
روزنه ای از نور اميد در جانش گشوده گردد و او را ازنيستی ابدی نجات دهد؟
بار الها ! اين بنده نافرمان ، نوميدکرمت نيست ورحمت ومغفرتت را اوسع
مــن ذنبی می داندچه اينکه نااميدی از رحمــت تو گنــاهی بزرگ ومــــرام
کفــــار است اما اين بنده چه بسا کردارش از کفار بدتر وناشايست تر باشد .
گرگی در لباس ميش وشيطانی با چهره بشر؟ !
خدايا ! بر اين بنده ات که همواره از يادو نام تو غفلت کرد وشاگردی شيطان
نفس نمود ودل خود را آشيانه عشق تو ننمود واز تو گريزان بود وبه ســـــوی
دنيای دون سرعان ، اکنون دست مدد به سوی تو دراز کرده وبه لطف وکرمت
اميدوار ودر انتظار پاسخ مثبت توست.
يا من يعطی من سئله، يامن يعطی من لم يسئله ومن لم يعرفه تحننا منــه
و رحمة اعطنی بمسالتی اياک جميع خير الدنيا وجميع خير الآخرة واصـــرف
عنی بمسالتی اياک جميع شرالدنيا وشرالآخرة ...
آمـــيـــــــــــن


بار الها ! بنده گريز پايی که نه يک بار و صد بار که هزاران بار از درگاه کرمت
گريخت و به غير تو روی اورد با چه رويی به سوی تو باز گردد؟.....